شنبه 9آذر92(هفته ای که گذشت)

سلام دوستان خوبم دوستتون دارم و می بوسمتون.
روز سه شنبه وقت دکتر داشتم البته دیر وقت. قرار شد. بابا رضا بعد از تعطیلی کارش بیاد اداره مامان تا بعدش بریم دکتر. رفتم مهد دخترک رو بیارم. تو حیاط روژین و فریماه در حال بازی بودند. اصرار کرد تا بازی کنه منم قبول کردم.

از سمت چپ:فریماه، آویسا و روژین

تو دانشکده نمایشگاه گل بود. آویسا هم تا اومد تو سریع رفت سمت گلا:"سلام گلا.مامانی میخوام نازشون کنم. چه خوشگلن!!!کدوم میخوای برات بخرم؟" قربون دختر برم با دل مهربونش.غروب هم بابایی اومد به زور ازتون کنار گلا عکس انداختم شما هم معترض:"مامانی!چقدر عکس میندازی؟؟!!!!"

روز سه شنبه تا دیر وقت دکتر بودیم مامان رژین خاله فرزانه زنگ زد که فردا زوج و فرد و از شانس ما هر دو هم پلاکمون فرده. پس تصمیم گرفتیم با هم آژانس بگیریم.غافل از اینکه طرح از درب منازل تا ساعت 16 و ما میتونستیم ماشین ببریم. چون عملاٌ کار ما تا همون ساعت طول میکشید منم تا ظهر تو اداره فهمیدم قیافه م شده بود اینطوری

خلاصه بعدازظهر اومدم دنبالت و تا اومدن خاله فرزانه رژین رو هم تحویل گرفتم و شما دوتایی تو حیاط مهد مشغول بودید.


آخر هفته بابایی و عمو علیرضا به همراه من و خاله شهناز و آویسا خانوم قرار بود اول بریم پارک جمشیدیه اما به دلیل شلوغی و عدم جای پارک رفتیم پارک ملت. هوا خیلی عالی بود هم باد خوبی تو شهر اومده بود و هم بارون زده بود. کلی آویسا با عمو و بابایی بازی کرد . کلی با حیوونای اونجا وقت گذروند من و خاله هم برای خودمون قدم میزدیم.


اینم هم بابایی رضا

عمو علیرضا و خاله شهناز:شب عمو اینا خونه ما بودند.موقع خداحافظی عمو اینا تو راهرو بودند من و خاله شهناز مشغول صحبت تو اتاق.آویسا با عجله اومد :"شهناز برو همه رفتند" من وخاله

آویسا خانوم که هر چی خواستم تو برگ ها عکس بندازه قبول نکرد و رفت رو سبزه ها نشست
راستی عکس اول کامنت هم از پارک ملت انداختم.واقعاً پاییز رو دوست دارم.



شنبه 9آذر92(هفته ای که گذشت)
