آویسا گلمآویسا گلم، تا این لحظه: 15 سال و 10 ماه و 14 روز سن داره
علی جونمعلی جونم، تا این لحظه: 12 سال و 2 ماه و 26 روز سن داره

گلکانم، آویسا و علی

شنبه 9آذر92(هفته ای که گذشت)

1392/9/9 9:54
نویسنده : مامان نسرین
815 بازدید
اشتراک گذاری

 

                        

سلام دوستان خوبم  دوستتون دارم و می بوسمتون.

روز سه شنبه وقت دکتر داشتم البته دیر وقت. قرار شد. بابا رضا بعد از تعطیلی کارش  بیاد اداره مامان تا بعدش بریم دکتر. رفتم مهد دخترک رو بیارم. تو حیاط روژین و فریماه در حال بازی بودند. اصرار کرد تا بازی کنه منم قبول کردم.

        

از سمت چپ:فریماه، آویسا و روژین

       

تو دانشکده نمایشگاه گل بود. آویسا هم تا اومد تو سریع رفت سمت گلا:"سلام گلا.مامانی میخوام نازشون کنم. چه خوشگلن!!!کدوم میخوای برات بخرم؟"  قربون دختر برم با دل مهربونش.غروب هم بابایی اومد به زور ازتون کنار گلا عکس انداختم شما هم معترض:"مامانی!چقدر عکس میندازی؟؟!!!!"

      

روز سه شنبه تا دیر وقت دکتر بودیم مامان رژین خاله فرزانه زنگ زد که فردا زوج و فرد و از شانس ما هر دو هم پلاکمون فرده. پس تصمیم گرفتیم با هم آژانس بگیریم.غافل از اینکه طرح از درب منازل تا ساعت 16 و ما میتونستیم ماشین ببریم. چون عملاٌ کار ما تا همون ساعت طول میکشید منم تا ظهر تو اداره فهمیدم قیافه م شده بود اینطوریعصبانیآخ

خلاصه بعدازظهر اومدم دنبالت و تا اومدن خاله فرزانه رژین رو هم تحویل گرفتم و شما دوتایی تو حیاط مهد مشغول بودید.

     

 

                                                                                                                   

آخر هفته بابایی و عمو علیرضا به همراه من و خاله شهناز و آویسا خانوم قرار بود اول بریم پارک جمشیدیه اما به دلیل شلوغی و عدم جای پارک رفتیم پارک ملت. هوا خیلی عالی بود هم باد خوبی تو شهر اومده بود و هم بارون زده بود. کلی آویسا با عمو  و بابایی بازی کرد . کلی با حیوونای اونجا وقت گذروند من و خاله هم برای خودمون قدم میزدیم.

        

اینم هم بابایی رضا

عمو علیرضا و خاله شهناز:شب عمو اینا خونه ما بودند.موقع خداحافظی عمو اینا تو راهرو بودند من و خاله شهناز مشغول صحبت تو اتاق.آویسا با عجله اومد :"شهناز برو همه رفتند" من وخالهخنده

آویسا خانوم که هر چی خواستم تو برگ ها عکس بندازه قبول نکرد و رفت رو سبزه ها نشست

 

راستی عکس اول کامنت هم از پارک ملت انداختم.واقعاً پاییز رو دوست دارم.

پسندها (0)
شما اولین مشوق باشید!

نظرات (5)

ریحانه ترجانی
9 آذر 92 9:46
سلام چقدر خوب که لحظات قشنگ این عسل ناز رو ثبت میکنید. وقتی بزرگ شه حتما از خوندن اینها لذت میبره. حتما علاوه بر اینها برای اینده این عسلک برنامه ریزی هایی هم کردید. من یه پیشنهاد برای تولد آویسا کوچولو که نزدیکه دارم. هدیه ایی متفاوت که نشون از اینده نگری شما داره. بیمه تامین اتیه برای کوچولوتون. اگر دوست داشتید اطلاعات بیشتر داشته باشید ایمیلی یا تلقنی با من تماس بگیرید. من نمایندگی بیمه دارم اما علاوه بر اون پایان نامه کارشناسی ارشدم هم همین موضوع بوده.. ضمن اینکه به خاطر علاقه دیوانه واری که به بچه ها دارم تمرکز کاریمو رو بچه ها گذاشتم که ایشاله اینده روشن تری براشون رقم بخوره ریحانه ترجانی 09123351180و66927015
مامان نسرین
پاسخ
ممنون عزیزم انشاالله مزاحمتون میشم
مانی محیا
9 آذر 92 11:55
جگرشو. نسرین روز چهارشنبه که همه تو یه کلاس بودن از آویسا و فهم و شعورش خیلی خوشم اومد بعدا برات توضیح میدم. نوشتنی نیس.. عکس همه رو میذاری بجز خودت؟؟؟؟ دقیقا برعکس من..چه عجب یه جا پیدا شد که برگارو فرت جارو نکنن
مامان نسرین
پاسخ
ممنون خاله جون.چطور مگه حتماً بهم بگو. خوش عکس نیستم.حالا بعداً میزارم.آره خیلی قشنگ بود کلی حال کردم
مامان مهديس
9 آذر 92 12:49
عزيزم، قربونت برم كه هميشه تو عكسات خندوني. اميدوارم هميشه خوش باشي. بوووووووووس
مامان نسرین
پاسخ
مرسی عزیزم. انشاالله شما هم همیشه خوش باشید و غمتون رو نبینیم
مامان احسان
9 آذر 92 13:39
چه عکسهای خوشگلی مامانی ببوسش
مامان نسرین
پاسخ
مرسی خاله جونی
مامی کوروش
10 آذر 92 8:14
عکسهای خوشگلی گرفتی نسرین جون . امان از این دخملی شیطون بلا و خوش زیون
مامان نسرین
پاسخ
مرسی عزیزم.واقعاً خواهر به عبارتی دیوانه شدم از دست کاراش